X
تبلیغات
رایتل
اعتیاد - سوگند
معرفی مواد مخدر - پیشگیری از اعتیاد - داستان زندگی معتادین - مدیر خانم رئیسی 
قالب وبلاگ


من علی ۲٣ ساله فارغ التحصیل رشته ی حساب داری هستم که پس از خدمت سربازی به دنبال کار بودم. امید فراوان داشتم که بتوانم در شرکتی استخدام شوم ولی این کار میسر نشد تا چند ماه پیش که یک آگهی در روزنامه دیدم و به دنبال آدرس آن رفتم. بعد از چند ساعت جستجو بالاخره تابلوی شرکت را دیدم و وارد شدم ابتدا مدارکم را به منشی و سپس به مدیر شرکت نشان دادم او نیز سابقه ی مرا مطالعه کرد و گفت سابقه ی کار داری؟ گفتم نه، گفت بیمه هستی؟ گفتم نه بعد هم هزار جور سوال و جواب های دیگر پرسید و دست آخر گفت: با شما تماس می گیریم. من خسته و نا امید از آن شرکت بیرون زدم که ناگهان تلفن همراهم زنگ خورد، یکی از دوستان دانشگاهیم بود. قرار شد که هم دیگر را ببینیم. روز بعد که به دیدارش رفتم پس از کلی احوال پرسی و حرف زدن، قضیه ی کارم را برایش گفتم. او هم جواب داد که نگران نباش درست می شه ایشاالله. بعد به من یه سیگار تعارف کرد و گفت یه پک بکش آروم می شی. در جواب گفتم بهرام می دونی که من اهل سیگار نیستم. گفت: بکش یه بار چیزی نمی شه. من هم از بس عصبانی بودم سیگار را از دستش گرفتم و چند پک کشیدم. خلاصه آن که آن روز با بهرام خیلی خوب گذشت و زمان را اصلاً نفهمیدم. دو روز بعد بهرام، دوباره به من زنگ زد و گفت: امشب برای یکی از بچه ها جشن فارغ التحصیلی گرفتیم تو هم میای؟ من چون با این جور مهمانی ها مخالف بودم گفتم نه ولی خیلی اصرار کرد و گفت اگه نیای یه فرصت خوب شغلی را از دست می دی. گفتم: چطور؟! گفت: می خوام با پدر یکی از بچه ها آشنایت کنم که دنبال یک حساب دار خوب می گرده. من هم به امید آن که شاید بتوانم در این شرکت استخدام شوم، به آن مهمانی رفتم. وقتی رسیدم تازه فهمیدم که این مراسم یک مهمانی عادی نیست و دخترا و پسرا با هم مخطلتند. می خواستم برگردم که بهرام نگذاشت. من هم در آن مهمانی ماندم و با پژمان آشنا شدم، قرار شد یه روز بعد برای کار در شرکت پدرش به آن جا برم. پس از گذشت چند ساعت بهرام به من یک سیگار داد و من آن را کشیدم ولی با سیگار قبلی فرق می کرد چرا که احساس کردم کمی سرگیجه و حالت تهوع دارم و دیگر حال خودم را نمی فهمم. صبح روز بعد که بیدار شدم دیدم که تو اتاق بهرام هستم؛ پس از خداحافظی با بهرام از همان جا به شرکت پدر پژمان رفتم و پس از چند روز استخدام شدم. از پیدا کردن کار بسیار خوشحال بودم و در عین حال از وجود بهرام، چون از سیگارهایش خوشم آمده بود و هر بار که به من تعارف می کرد احساس آرامش و اعتماد به نفس به من دست می داد. پس از مدتی کاملاً معتاد سیگارهای بهرام شدم و تازه فهمیدم که به جای سیگار شیشه به دستم داده و مرا معتاد کرده است. با مصرف شیشه روز به روز بد بخت تر شدم و کاملاً از ریخت و قیافه افتاده بودم. هیچ چیز برایم باقی نمانده بود و بعد از مدت کوتاهی نیز کارم را از دست دادم. من برای به دست آوردن پول مجبور شدم مادرم را کتک بزنم. مثل لاشه ای از این کوچه به آن کوچه پرسه می زدم تا مواد فروشی پیدا کنم و از آن شیشه بخرم؛ کاملاً از آدمیت افتاده بودم. یک روز چون مواد گیرم نیامده بود عصبانی شدم و به منزل برگشتم، خیلی خمار بودم مادرم را کتک زدم طوری که از هوش رفت بعد از خونه بیرون زدم تا بالاخره بتونم مواد تهیه کنم. پیش بهرام رفتم، با خفت و خواری کمی مواد به دستـم داد و بعد به خانه برگشتم. همسایه ها مادرم را به بیمارستان برده بودند و خواهر کوچکم گریه می کرد. سارا به من گفت مامان باید دو هفته ای تو بیمارستان بستری باشه و گرنه ممکنه بمیـره، تازه فهمیدم که چکاری کرده ام ولی دیگر دیر شده بود، دلم می خواست که خودم را از این وضع خلاص کنم آخه من کسی بودم که هر دختری دوست داشت با من ازدواج کنه، یک دانش جوی فعال با رتبه بالا ولی حالا یک لاشه ی بی ارزش بودم. تصمیم گرفتم خودم را به یک کمپ ترک اعتیاد معرفی کنم و این کار را هم کردم. آن ها به من کمک کردند تا با هر درد سری بود دوره درمان را سپری نمایم. چندی بعد توانستم در یک شرکت خصوصی استخدام شوم. اکنون که سه سال از آن ماجرا می گذرد من رها و آزاد شده ام مانند پرنده ای که بال هایش را به سمت طلوع دوباره ی زندگی باز می نماید و به سمت خوشبختی پرواز می کند. من رها و آزاد هستم.


[ شنبه 7 دی 1392 ] [ 21:39 ] [ ----- ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
مـن نـرگــس رئـیـسی دانــش جـوی رشـتـه مدیریت بازرگانی هستم ایدئولوژی بنده کمک بـه جـوانانـی اســت کـه بـه دلایل مختلـف به بلای خانمان سوز اعتیاد مبتلا شده و زندگی خود و خانواده هایشان را تلـخ کـرده اند امـید اسـت کـه در ایـن راه یــاری گــر و دعــاگــوی من باشید
لینک های ویژه
لینک دوستان
لینک های مفید
لینک های تبادلی
آمار بازدیدها
تعداد بازدید ها: 18258
..........
پیامک تصادفی
.
سخن بزرگان
.
جستجوی گوگل
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت

  • ستاره های نوجوان
  • بامبی
  • قالب وبلاگ


  • کد نمایش افراد آنلاین
  • Green LeaveⅢ

    کد ریزش برگ